تبليغاتX
عاشقونه

عاشقونه

امروز قطرات باران روی شیشه   پاک پنجره  ببین که چه آهسته خود کشی میکنند

هوای دلم نیز مثل آسمان ابری است

تنها یک پلک زدن کافی است برا خود کشی اشک هایم

بیا و شاهد این خودکششی باش  باش

مبادا که فردا مرا متهم به قتل کنند

بیا شاید این گونه دلت به رحم بیاید

وبفهمی که چکونه بی تابم

وای خدای من / چقدر دلم ساده است و بی کار

چه فکر کرده است..... تو.... رحم....

نمیدانم دلت چه فکر کرده است

مرا چه پنداشته است

تنها میدانم مرا......اصلا نفهمیده........

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:31  توسط شهاب  | 

سادگی

یاد آن روز ها بخیر ....

همان زمان هایی که باهزاران شیطنت مداد های تراش شدمان را محکم در دست میگرفتیم ....و  آماده املا میشدیم

معلم شروع میکرد ...

یک غذای ساده و لذیذ ...............

وما مینوشتیم

یک غذای صاده و لذیذ

برگه ها بالا

برگه ها با اشتباه بالا میرفت

نمره ۱۹ نصیبمان میشد

اشتباه ساده ی ما ص بود

اکنون که بزرگ شدیم همان اشتباه در وجودمان رسوب کرده ...س  ا  د  گ  ی 

آن زمان اشتباه  سادگی و صادگی

و اکنون اشتباه سادگی و.....

آن زمان مینوشتیم یک غذای ساده و لذیذ .....................

اما اکنون میدانیم

یک فرد ساده و ذلیل .....

وای که چه تفاوت فاحشی بود ....بین سادگی و صادگی ...

وای که اشتباه ساده ی ما اشتباه سادگی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:27  توسط شهاب  | 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:53  توسط شهاب  | 

باز باران

می چکد بر دفترم    

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

باز باران

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:50  توسط شهاب  |